اغوشم تنه برهنه ای می خواهد پر از مردانگی...اینجا سایه ها هم ادعایشان می شود...
+ تاريخ
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:33
نويسنده
شراره
|
هرگز عروسک هیچ کس مشو....حتی عروسک معشوقه ات...!
+ تاريخ
چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 1:20
نويسنده
شراره
|
هرگز عروسک هیچ کس مشو....حتی عروسک معشوقه ات...!
+ تاريخ
چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 1:20
نويسنده
شراره
|
زن یعنی احساس؛یعنی امید؛یعنی لطافت؛یعنی زنانگی؛شادی و شادی اورنده...کسی که یائسه است؛کسی که احساسش از یائسه گی پوسیده زن نیست؛من تکه گوشتی هستم با همه برجستگی ها و فرورفتگی های زنانه ام ؛گوشتی که فقط گوشت است!نه احساسی نه شوری نه لطافت زنانه ای... گوشتی که هر شب مالشش می دهند؛گوشتی که هر شب زیر گوشش از عشق های ابدی می گویند و صبح ها از درد تنهایی و بی وجودی و بی کسی و مالش های وحشیانه شب قبل به خود می پیچد...نامم را زن نگذارید؛از من زن بودن را نخواهید من سالهاست لباس زنانگیم را با اتش بی احساسی شما سوزانده ام؛همان طور که لباس دختر بودنم را اتش زدم...حالا من تکه گوشتی عریانم؛راحت باشید بخوریدم؛بمالیدم؛بزنیدم؛احساسی در کار نیست؛راحت باشید... ...
+ تاريخ
جمعه دوم دی 1390ساعت 19:55
نويسنده
شراره
|
دلم هیچ نمی خواهد...هییییییییچچچچچچچچ ...فقط کمی مرگ می خواهم ...کمی دوری از این دنیا...
+ تاريخ
چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:12
نويسنده
شراره
|
+ تاريخ
دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 3:10
نويسنده
شراره
|
امروز کسی مرا شکست... باز هم... باز هم... و بازهم... پژمان را می گویم.... قاتل احساسم.... امروز باز هم را دیدیم...در همان کوچه های تنگ...زیر تک درخت همیشگی... تنگ در اغوشم گرفت.... گفت دوستم دارد... تلفن اش زنگ خورد...پریسا....!!!!!!! خودم را از اغوشش بیرون کشیدم... بعد ۴ سال دوری دیدنش ارامش بخش بود...این روح عصیان گر را ارام می کرد...اما....بوی خیانت می امد....بوی هوس...نه!نه!نه!عشق من هوس باز نبود...حتما اشتباهی شده.... ساعت ۸ شب است.... گوشیم زنگ می خورد ....می گوید...عاشق پریسا ام...دروغ گفتم...!سکوت می کنم...اشکهایم جاری می شود.... ارام ااشک می ریزم ...خوش باشی عشقم...گوشی را قطع می کنم...نمی خواهم صدای هق هقم را بشنود....گوشی ام زنگ می خورد...اس ام اس است!از طرف او.... می خواهم مستی امشبم را کنار اندام تو طی کنم....!تحقیر شده ام!وجودم مانند کریستالی که زمین می خورد تکه تکه و ریز ریز شده...من وسیله ای برای هوس...و پریسا پرنسس رویا هایش...
+ تاريخ
سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 19:51
نويسنده
شراره
|
خودم را نقد می کنم....داستان زندگیم را نقد می کنم....!از اول شروع می کنم....روزه افرینش!روزی که پذیرفتم به این دنیا بیایم....!روزی که تصویر زندگی نکبت بارم را روی پرده ی نمایش دیدم...عالم ذر را می گویم...دیدم.....!دیدم که چگونه خواهم بود...دیدمممممممممممممممم!اما باز هم امدم....!نمی دانم چرا!یادم نمی اید.... !ولی همان جا هم می دانستم ...قدرت اختیاری در کار نیست....!همه اش جبر محض است...!جبر خدا وتقدیری که نوشته شده بود.... بدون اختیاره من....!امدم....بدون اختیار ....خدا برایم مادری افرید....که فقط برایم در عکسی خاطره اش نقش بست....!و پدری که از او فقط دود های منقلش را به خاطر دارم....و خواهر و برادری که سر نوشتشان به اندام من گره خورده....و نام فاحشه ام....خودم را نقد می کنم.... این داستان را این جسم را باید از نو نوشت!....سر تا پایم سانسور استو اشتباه.....حذفم کن خدا....دیگر داستان نمی خواهم....زندگی نمی خ و ا ه م....
+ تاريخ
یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 14:33
نويسنده
شراره
|
سکوت تحملش سنگین است...سنگین تر از تحمل یک بغض....وقتی که همه انگشت اشاره ی شان را به طرفت می گیرند...وقتی که تو را پست ترین انسان دنیا می نامند...وقتی گناهان تورا کبیره ترین گناهان می خوانند وقتی لب به نصیحت می گشایند...راهی جز سکوت نیست.... اما اینجا می شود سکوت را شکست...و گفت....گناهان کبیره ی من ...هم خوابگی های هر شب من...کمتر از دروغ های شما نیست...کمتر از بد دلی ها ...تهمت ها...فحوش ها ی شما نیست....من گنه کارم....اری...داد می زنم...من گنننننننننننننننننننه کارم....اما شما چه...شما که نقاب ایمان زده و در دنیا راه می روید...ایا شما هم حاضر به اعتراف هستید...می توانید...استوار به ایستیدو بگویید...من دروغ گویم...من ریا کارم...من....!می توانید؟؟ قران ها را ببنید...کلام خدا را بیهوده نثار روح پستتان نکنید...کلام خدا در گوش نا شنوایان اثری ندارد...جانماز ها را جم کنید....
+ تاريخ
شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 22:9
نويسنده
شراره
|
کسی مرا صدا زد...تو بودی ؟نمی دانم...شاید هم تو نبودی...خودم بودم....یادت هست پژمان...این واژه ها شوخی نیست...قصه نیست...رمان عاشقانه نیست...این واژه ها من هستم...این واژه ها زنانگی من است...احساس من است...بودن من است...که نا ...بود شد....گفتی ما یکی شدیم...ان شب را می گویم...زیر لحاف خاکستری ...یادت هست که چگونه لبهایم را غرق بوسه کردی... که چگونه پاهایم را نوازش دادی...که چگونه ازیکی شدن روح هایمان برایم گفتی....و شب ها صبح می شوند....شب تاریکی است...جهل است....نا پدیدی حقیقت است وفریب کار .....وصبح دیدن حقیقت....شب صبح شد.... تن عریانم میان نور خورشید دیده شد...حقیقت اشکار شد.... تو رفته بودی...ومن یک روح....زیر لحاف خاکستری به انتظارت ....کسی مرا صدا می زند.... تو هستی یا....می گویند دیوانه شده ام.....راست می گویند؟
+ تاريخ
جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 22:6
نويسنده
شراره
|